گهی به گاهی به این فکر قدیمی می افتم که چرا زندگی نمی کنم. چرا هستند آدمهایی که زندگی می کنند و من نمی کنم.. یا کم می کنم.
جوابش یکی دو سال پیش پیدا شد. بحبوحه ی افسردگی و ته تنگنا و جایی که دیگه نفس هم سخت بود.
دیدم <سخت> می گیرم. خودم رو نمی پذیرم. اونجوری که هستم. کمال طلبی؟ ایده آل گرایی؟ هر اسمی که می ذاری مواظب باش یادت نره <بار منفی> داره. بیماریه و شیک نیست.
باز تو تنگنا افتادم. دو روز دیگه کنسرته و من تو بالا پایین شدن روحی کیف داره تا اصلا چرا وارد این گروه شدم خدا؟ باز نفس سخت که شد به فکر افتادم که باز دارم کم زندگی می کنم. از ساز زدنم خجالت می کشم. چون پرفکت نیست. چون خیلی خوب نیست. با خودم فکر کردم ولی من واقعا نه ادعاشو دارم نه برام چندان مهمه که خیلی خوب باشم. می خوام از همین بضاعت لذت ببرم نمی شه؟ می دونی که می شه..
امروز ز گفت تو متوسطی. یه نوازنده ی متوسط. نه عالی می زنی نه خیلی بد. اشتباه داری ولی مجموعش دلنشینه. این یعنی نقطه ی وسط. این نقطه رو دوست دارم. عادی بودن معمولی بودن. نه طرد شدن نه تحسین شدن. ملایم و ساده. دوست دارم. ولی باید بپذیرم اینو. می دونی نباید از اینکه اشتباه می کنم خجالت بکشم. متوسط بودن خجالت نداره مخصوصا وقتی انتخابت هم هست.
متوسط. کلمه ی جدیدیه. تحقیرآمیز نگاهش می کردم. تو آدم متوسطی هستی یعنی کمرنگی و بی اهمیت. ولی انگار تازه دارم معناشو کشف می کنم. تازه می خوام بپذیرمشو و همه جاهایی که توشون متوسطم رو پیدا کنم. دوست دارم صبح به صبح خودمو توی آینه ببینم و بگم: به.. چه قوی.. چه ضعیف.. چه متوسطی..
چقدر طول می کشه تا بپذیرم؟ من ۵-۶ سال هست که فلوت می زنم. تقریبا ساز سختیه. راحت نیست بهرحال. بدصدا نمی زنم. می تونم با تمرین نتهای سخت رو هم درارم و تمیز می زنم. از ریتم خارج می شم و هماهنگیمو از دست می دم. می تونم دو میزان رو با یه نفس بزنم. دولاچنگ رو بیشتر از سرعت ۸۰-۹۰ نمی تونم بزنم. جاهای خوبی رو برای نفس گیری انتخاب نمی کنم. چیز زیادی از تاریخ و تئوری موسیقی نمی دونم. و ... می دونی؟ من نوازنده ی متوسطی هستم............ :)
-------------------------------
* اسم پست رو برای خاطره امروز نوشتم که دلم می خواد یادم بموندش. امروز که یه نوازنده ی ماهر سعی می کرد پارتهای منو حذف کنه و خودش بزنه و من هیچی نگفتم نه واسه اینکه پارت برام مهم بود یا نبود. واسه اینکه خجالت کشیدم از متوسط بودن خودم.. یادم بمونه دوست دارم متوسط بودن خودمو بپذیرم و اگه یه زمان تصمیم گرفتم وقت خوبی بذارم و پرفکت بشم واسه خجالت از متوسط بودن نباشه.. راستشو بخوای انگیزه دیگه ای هم ندارم:)) .. راستی همین سطح ساز زدن لذتی رو که باید بهم می ده.. متوسط بودن خوبه نه ادعایی نه شو آفی نه ازونور درموندگی تو اولین قدمها.. اینم یه استیتی هست.. می دونی؟ خوبه :) باور کن.
** با تشکر از کامنت خصوصی مربوط به مرور لغات فقط بگم <جغد> ایده ی خودته ها! ؛)